گذرگاه

هوالرئوف الرحیم

دوست داشتن عمیق رو با اون بود که تجربه کردم. 10 سال. انقدر زیاد که وقتی ازدواج کرد، گفتم مهم اینه که اون خوشحال باشه.

ولی بعد اون ماجراهایی که پیش اومد همه چیز تموم شد. دیگه تو دلم خبری نبود. نه نفرت نه دوست داشتن. هیچی.

بعد هم که خودم ازدواج کردم و بکل همه چیز ختم به خیر شده بود.

امشب، در ششمین سالگرد آشنایی من و رضا که دلم براش میره، وقتی دیدمش، توی قلبم رو جستجو کردم. به یاد خودم تو نوجوونی افتادم. که اگر الان اون موقع بود تعداد ضربانم چقدر بود و تعداد تنفسهام چقدر.

ولی الان خبری نبود. از هیچی.

من تو جای خوبی از این کره ی خاکی بودم. کنار رضا. رضوان و فسقلک رو تو دامنم داشتم و شاکر بودم. شاکر.

خدایا چقدر لطف رو در حقم تموم کردی که اون اتفاق نیفتاد. زخم خوردم، درد کشیدم، زجر کشیدم. اما تموم شد. با اومدن رضا همه چیز تموم شد. ولی برعکس اگر بود تا آخر عمر این زجر همراهم بود.




خدایا شکرت

شکرت

شکرت

هوالرئوف الرحیم

هیچی دیگه.

آرایشگاهمم بلاخره رفتم. 

حس خیلی خیلی خیلی خوب بعد از آرایشگاه دارم فعلا. هرچند که جوشهای اصلاح بدجور کبابم کردن...

حالا رضوان گیر داده به رنگ موهام. که "چرا رنگ موهای من نکردی و این رنگ خوب نیست". حالا خودم عاشق رنگمم. 

دیگه ماجرا داریم انگار!





هوالرئوف الرحیم

دیشب فسقلک برای اولین بار مهمونی رفت. به غیر مهمونی خونه مامان بزرگش. 

رضوان توجه جماعت رو به سمت خودش جلب کرده بود. با اینکه سومین سال بود که می دیدنش ولی باز هم براشون جالب بود. 

همه اسمش رو می پرسیدن و جویا می شدن مامانش کیه. 

اولش جذاب بود. ولی بعد دیگه داشتم می ترسیدم. دیگه صدقه و لاحول ولا قوه الا بلله و کمی آرام تر شدم.

جمعشون رو دوست دارم.

اون خانمی که پارسال من رو به بازی"بچه ی کی بیشتر چیز میز بلده" می خواست بکشونه، هم بود. گفت من بچه ی شما رو دیدم یکمی به بچه خودم امیدوار شدم قوت قلبم شد. حالا مثالی که زد هم ربطی نداشت ها. کلا نمی فهمم این خانمه رو. 

حالا مهمونی بعدی هم خدا کنه اینطوری باشه راحت باشم. 





هوالرئوف الرحیم

امشب از خیلی چیزها حرص خوردم. از اینکه بچه ها اتاق جدا ندارن. از اینکه رضا صبح باید بره سر کار. از اینکه صدامون داره میره خونه ی این فامیل. و خیلی چیزهای دیگه. اما دغ دلیم رو سر خدا خالی کردم. سر ماه رمضان. 






هوالرئوف الرحیم

بعله. دکتر رضوانی هم تایید کرد و دوگانه سوزی فسقلک هم از امشب رسما جدی شد...

تو ماشین یکم زار زدم.

بعدش با یاد و خاطره ی حال خوب اوایل زایمانم خودم رو سرگرم کردم...

میگذره.





هوالرئوف الرحیم

امشب به معنی واقعی کلمه صاف شدم.

اون رو می خوابوندم این بیدار می شد این رو می خوابوندم اون بیدار می شد.

یعنی نصف شبی جیغ و داد بود که سر جفتشون هوار کردم و اونها هم. رضا هم به ما اضافه شد. یکی می شنید فکر می کرد دعوای خانوادگیه. 

رضوان اومده میگه مامان من دوست دارم... تو هم من رو دوست داری؟ دلم براش سوخت که نگران جایگاهش تو قلبمه. ولی واقعا امشب شب بدی بود. بددددددددددد. بدددددددددددددددددددددددددددددد.







هوالرئوف الرحیم

 رضا که از سر کار اومد. تایمی برای استراحتش گذاشتیم و تا بیدار شدنش همه کارها رو انجام دادم.

جوشهای روی صورت. ریفلاکس. وزن. سه چیزی بودن که حسابی استرسیم کرده بود و این چند روز فکری بودم.

رفتیم. نبود. کلی حالمون گرفته شد...

در جواب حال گرفته رفتیم "ده ترکمن"

از زیبایی چی بگم؟ اونهمه علفهای رقصان. دامن دامن شقایق. گل آرایی شده با گلهای زرد و بنفش. اووووففففف...

خیلی خوش گذشت. خیلی. 




پی نوشت:

می خواستیم افطار با مامان اینها بریم، که با اون طرز برخوردشون، پشیمون شدم.

من حتی آرد کاچیم رو هم تو لیست قیمتها حساب کردم. حقم نیست این برخورد....


هوالرئوف الرحیم

بر خلاف بیانش که هی دم از دیدار و ارتباط دائم می زنه، من چنین برداشتی از رفتارهاش ندارم. که مشتاق دیدار باشه!

جواب یکی از سوالهایی که ازم می پرسه رو با دقت گوش نمیده. بابت هر بار بر طبق عادت بیان اسم قدیمیش، چهره ش تو هم میره و خیلی چیزهای دیگه. به شخصه تمایلی به ارتباط برقرار کردن باهاش ندارم. با توجه به جنگهایی که در گذشته باهام کرد و دیدم که به تازگی هم بر همون منوال هست...

قشنگی قصه اونجاست که وقتی سعی می کردم جوابهاش رو در کوتاه و مختصر ترین جمله بدم و باز هم گوش نمی کرد و ناراحت می شدم، چهره م هم عوض می شد، ربطش داده بود به تغییرات هورمونی بعد از زایمان.

من هم خندیدم.

دیگه با کسی جدال نمی کنم.

مثل مهمونی قبلی که اون بنده خدا اصرار داشت که روزگار خیلی سختی رو با دوتا بچه ش سپری کرده. من تسلیم شدم و قبول کردم و مهر تایید زدم به حرفش.

خیلی برای ارتباط با آدمها بی حوصله م.





هوالرئوف الرحیم

یکی این طرف، یکی اون طرف، و من در بین این دو، شاکرترین موجود خلقت بودم.

و چه زیبا برزخ تمام روز گذشته و سحر، به پایان رسید.






دوچرخه سواری. شهروند. صدای سشوار. سحر

هوالرئوف الرحیم

یکماهه شد.

به شکل باور ناپذیری.

و من همچنان در نبرد با ترازو.

که هر آنچه انرژی خوب مادری هست  رو از من می رباید...

هعی....