گذرگاه

هوالرئوف الرحیم

دیروز تولدم بود.

پریشب آخرین کاری که انجام دادم کلی جیغ و داد بود. بر سر رضوان. بخاطر سر رفتنش. و از اون جالب تر پر رو بودنش. البته تا صبح فسقلک هم بیدار بود و خیلی خسته شده بودم. 

برای همینها، صبح با خوش اخلاقی بیدار نشدم و سرحال هم نبودم. مامان اینها سفر بودن و ریحانه هم قرار داشت. تولدم رو تبریک گفت و یکم بچه ها رو نگه داشت به کارهام برسم و رفت. 

کارهای صبح رو انجام دادم و نشستم که به فسقلک شیر بدم، رضا از سرکار رسید. با گل و کیک.

کیک خوردیم رضا خوابید. لباس اماده کردم و رضا رو بیدار و رفتیم گردش.

خوش گذشت. شام هم بیرون خوردیم و کلا بچه ها اذیتم نکردن. هرچند رضا کلی با رضوان ماجرا داشت. ولی من خوب بودم.

توی ماشین دم اومدن، باز دوباره تجربه ی بچه ی اول به دادم رسید و راحت به کارهای فسقلک رسیدگی کردم. و یاد می آوردم که سر رضوان این مسائل پیش پا افتاده تا چه حد زجرم می داد و به چهار ستون بدنم رعشه می انداخت. 

خلاصه که اگر بچه اول سخت بوده، بچه دوم خیلی راحت میشه. صرفا بخاطر تجربه.

تازه من فکر می کردم راحت ترین بچه ی عالم بود رضوان. ولی مگه این خاطرات مضطرب زرد از خاطرم می رن؟!






هوالرئوف الرحیم

تعداد شبهایی که دخترک از روز تولدش تا الان اذیت کرده و بیدار بوده، 3 یا 4 شب هست. گرسنه بوده یا دلدرد داشته یا اصلا خوابش نمی اومده و ساکت و آروم زل زده به من. در حالی که من مرحله ی آخر خستگی و خابالودی بودم.

یه شب دم دمهای صبح نشستم و گریه کردم. انقدر که فشار عصبی روم بود. پریشب از زور خستگی و خواب و بسکه بهش شیر داده بودم به تهوع افتادم. یه وضی.

ولی بازم در حکم قیاس بچه اول و دوم اینیکی راحت تره.

چون رضوان فلک زده تمام ماه اول رو جیغ زد. از گرسنگی و کولیکی که داشت. من تقویم بدست روزشماری می کردم 40 روزگیش رو.

انقدر سر رضوان سختی و درد کشیدم، نفهمیدم بچه و نوزاد چه مزه ایه. الان که شرایط خیلی عوض شده، با اینکه یار کمکیم هر روز سر کاره و زمان رضوان اینطور نبود، ولی لذت بیشتری می برم. بیشتر نگاهش می کنم. بیشتر می بوسمش. بیشتر تنگ در آغوش می گیرمش. 

اینها همگی کار شب تا صبحمونه که با هم تنهای تنهائیم.

خدای آسمان و زمین ممنونتم.

برای دوستهام که می دونی، مقدر کن. یکی سالم مسیرش رو سپری کنه. یکی بهش دست پیدا کنه و یک عمر لذتشو ببره.



هوالرئوف الرحیم

چندین شبه که رضوان شب خواب بد می بینه. با اینکه روز خوب و پر از خنده ای رو سپری می کنه.

امروز خیلی خیلی زود برای خونه ی ما، از خواب بیدار شد که:

مامان صبح شده بیدار شید مشغول کاروبار شید.

به زور مارو ایشون با این جمله و اون یکی فسقلک با صدای مهیب داخل پوشک، بیدار کردن و صبحمون آغاز شد. (رضوان برای اینکه دیگه خواب بد نبینه بیدار شده بود).

اول کوچک خانم رو رسیدگی کردم و بعد رضوان. صبحانه خوردیم و تلویزیون دیدیم. توروترو قسمتی بود که خوابش می اومد و الکی زود بیدار شده بود و بداخلاق بود، باباش برد خوابوندش و اخلاقش سر جاش اومد.

وقتی تموم شد به رضوان گفتم می خوای دوباره بخوابی؟ گفت آره. 

هیچی دیگه یک فسقلک در کریر و یک فسقلک روی پام و خوابوندمشون.

ریحانه که اومد پیشم گفتم :

هیسسس جفت بچه ها خوابن!!!

و دلم ضعف رفت ازین حرفم. فقط کاش یادم بود عکس هم می گرفتم ازین اولین خوابوندن بچه ها با هم.




هوالرئوف الرحیم

بخاطر این فسقلک، بعد از 33 سالی که از خدا عمر گرفتم و یک روز تا پایانش باقی مونده، پاچه خور شدم. البته در واقع آب پاچه که شیر چرب و گرمی رو بخورن خانم.

صبح داشتم آب پاچه داخل یخچال رو به اندازه ی نیازم تو ظرف می ریختم که گرم کنم. خیلی با دقت می ریختم که جایی آب کله پاچه ای نشه. به یاد همین یه هفته پیش که کلی ادا سر مامان بیچاره در می آوردم:

اه اینجا کله پاچه ایه!!!!

خندم گرفت. تازه دست هم بهش نمی زنم و ظرفشم که شستم، اسکاچ رو چندین بار آب زدم کله پاچه ای نمونه. :))





هوالرئوف الرحیم

پست قبل، بدبینانه ترین و دور از انصاف ترین پستی بود که می شد در مورد ریحانه نوشت. در مورد خواهرم.






هوالرئوف الرحیم

مامان چون خواهر نداشت، وقتی دید بچه اولش دختره، خیلی دلش می خواست دخترش خواهر داشته باشه که خدا لطف کرد و من رو بهش داد. 

اما هدفی که از خواهر داشتن قرار بود به من و اون برسه، هر روز داره کمرنگ و کمرنگ تر میشه و اول من و بعد اون جایگاه حمایتگری و خواهری رو برای هم داریم از دست می دیم. بخاطر رفتارهای جدیدش و ادعا های جدیدش و انتخابهای جدیدش من که به کل ازش کناره گیری کردم و اون هم یواش یواش...

سر رضوان اصلا اخلاقش اینطوری نبود. ولی الان...

هیچی دیگه...





هوالرئوف الرحیم

امشب با رضا پولهای کادوئی دخترک و رضوان رو تبدیل به طلا کردیم. 

امشب که شب سالگرد ازدواجمون هست، خیلی چشم گردوندنم گوش تیز کردم ببینم حواسش هست یا نه. که نبود. 

طلا نمی خوام ازش. فقط دلم می خواد یادش باشه. دلم می خواد این روز رو گرامی بداره. مطمئنم که اصلا یادش نیست. چون وقتی شنید یه هفته دیگه روز معلمه، شکه شد و گفت" ا چه زود رسید". وگرنه یه اشاره ای هم به این مناسبت می کرد.

حالا منم باید ببینم تا صبح چند هزار بار بیدار میشم و می تونم چه کاری رو برای این مناسبت انجام بدم...






هوالرئوف الرحیم

از اون شبی که ریحانه به زور رضوان رو عصر سه ساعت خوابوند و رضوان به حد کفایت تا خود صبح دهن من و رضا رو با خاک یکسان کرد، از اون شبی که بهم گفت "چه عجب سراغ بچه ت رو گرفتی!"، از اون شبی که چپ رفت و راست اومد و به رضوان واسه غذا خوردن گیر داد، کاسه م رو جدا کردم.

سختی خودم اول از همه، بعد رضا و بچه ها رو به جون خریدم تا اول از همه روابط خانواده ی 4 نفره مون شکل بگیره، و دوم همگی عزت داشته باشیم.

هیچی دیگه این وسط مامان بنده خدا زحمت کاچی و پاچه رو می کشه و می فرسته.اینجوری هر وقت نیاز به کمک داشته باشم سراغشون می رم.

حالا بماند که خانم بهش برخورده، کارهایی که کمک هم بود رو دیگه انجام نمیده.






هوالرئوف الرحیم

از خیلی از لحاظ بچه دوم راحت بود. شستشو و خورد و خوراک و شب بیداری. البته به غیر دیشب. که با بیخوابی دو شبه و تنهایی بخاطر سرکار رفتن امروز رضا، دم صبح طاقتم تموم شد، آخرش به گریه افتادم. 

بازم خدا دستمو ول نکرد. بعد شستنش، شیر دادم و خوابیدیم تا 12.

بعد فکرهای دیشبم رو در مورد رضوان عملی کردم.

دیشب به خودم قول دادم که با رضوان کودک باشم. بفهممش. بغلش کنم و ببخشمش و انقدر زود از کوره در نرم.

امروز که روز اول بود، الحمدلله رب العالمین، موفق بودم.

خیلیش بخاطر تامین خواب بود. خیلیش هم فشاری که به خودم آوردم تا سوپاپم در نره.

الان راضیم. خیلی. خدای خوبم شکر.






هوالرئوف الرحیم

بعد از تولد نگذاشتیم مامان جون برن خونه شون.

امروز عصر فامیل چندتایی برای دیدنم قرار گذاشتن و ما بعد از رفتن به دکتر و خاطر جمعی از سلامت دخترک (که باید یه اسمی برای اینجا براش پیدا کنم ) از لحاظ زردی و بقیه ی لحاظ، پذیراشون بودیم.

یهو. حال مامانجون عوض شد.

لرز کردن. سفید شدن. و ... فشارشون 20. 

اورژانس و فقط خداروشکر می کردیم همه بودن. وگرنه با آبقند کاروخراب می کردیم.

رفتن بیمارستان و تا این لحظه از شب که برنامه شون مشخص نشده. ساعت 2 و نیم. 






از دخترکهای ساداتم خواستم دعا کنن و کردن.

انشاالله به خیر بگذره...